رونوشت برتر از اصل/ مقايسهي جنبش سبز با انقلاب 57
-
1. آيتالله خامنهاي در مراسم تنفيذ رييس جمهور منتخب خود، جنبش سبز ايران را به طعنه «كاريكاتور انقلاب 57» خواندهاند. ميخواهم خدمت ايشان عرض كنم كه نخير، نهتنها كاريكاتور آن نيست بلكه نسخهي بهروز شده، تجديد نظر شده و اصلاح شدهي آن است كه- بهاصطلاح امروزيها- بسياري از «باگ»هاي ورژن قبلي در آن از بين رفته است.(همسن و سالهاي من كه نميدانند باگ چيست بروند از بچههايشان بپرسند.) همانطور كه خود ايشان و دستگاه سركوبشان نيز كاريكاتور شاه و ساواك و ارتش سي سال پيش نيستند؛ بالاخره سي سال گذشته است و بسي رنج برده و از اشتباهات آن مرحوم و وقايع بعدي تجربه كسب كرده و به اينجا رسيدهاند. (يك فقره بهعنوان مثال عرض ميكنم: بدبخت شعبان بيمخ كجا، لباس شخصيهاي امروزي كجا؛ آنها با چاقو خط ميانداختند، اينها با باتوم به «سر» ميكوبند.) شرط يك مبارزهي جوانمردانه آن است كه حريف را تحقير نكنيم.2. دكتر ماشاءالله آجوداني، نويسندهي كتاب مرجع «مشروطهي ايراني»، در مصاحبهي پريشب با بيبيسي، ضمن ابراز اميدواري شديد به اين جنبش و اينكه پس از 150 سال بالاخره ملت ما را به حقوق مدني خود ميرساند، فرمودهاند اين بچهها آمدهاند اشتباهات پدرانشان در سال 57 را تكرار نكنند. (يا اصلاح كنند؛ درست يادم نيست.) فرمودهي بسيار درستي است. بنده هم با سواد اندك خودم به اين فرمايش ميافزايم كه پدرانشان هم (آنها كه پس از اين سي سال هنوز زنده ماندهاند و تواني دارند) آمادهي اصلاح اشتباهات خود هستند يعني در مجموع همه (پدران و پسران و البته مادران و دختران) آمدهاند راه ناتمام سي سال پيش را اينبار بهدرستي تا انتها بروند. اين خود يك موضوع مهم و مفصلي است كه در يكي از يادداشتهاي آينده مصدع اوقات خواهم شد.3. اما برتري جنبش سبز بر انقلاب 57 تا اينجا كه يك ادعاست؛ چطور بايد اثباتش كرد؟ در مقام اثبات عجالتاً سه نكته به نظرم ميرسد كه ميگويم. شما هم بفرماييد تا اين بحث را قدري پيش ببريم:الف. اين جنبش «رهبر» ندارد، بهجايش «نماينده» دارد، آن هم نمايندهاي كه اتفاقاً همين دو ماه پيش ميليونها راي از موكلانش گرفته است. (چند ميليونش را نميدانيم، چون نشمردهاند.) فرق نماينده با رهبر- بهخصوص از نوع عظيمالشان كاريزماتيك- اين است كه اولاً مشروعيتش را از راي من و تو ميگيرد، ثانياً خودش هم اين روال كسب مشروعيت و به بيان ديگر «قاعدهي بازي دموكراسي» را پذيرفته است و خرش كه از پل گذشت نميتواند زيرش بزند. حالا اينكه بهجاي رهبر، نماينده داشته باشي (يا رهبري كه براي خود شأن نمايندگي قايل باشد) كجايش بهتر است؟ اينكه بتواني رابطهات را با او بر اصول دموكراسي تنظيم كني. يعني بهجاي اينكه مرتب از او فتوا بگيري تا اجرا كني، بتواني به او «پيشنهاد» بدهي، بتواني از او «پرسش» كني، حتي عنداللزوم بتواني يقهاش را بگيري و «مواخذه»اش كني. همين نبودن هالهي قدسي دور سر مهندس موسوي در آينده جلوي بسياري از انحرافات و آفات بعدي جنبش را ميگيرد. مضاف بر اينكه رهبر نبودن موسوي باعث بروز خلاقيتها و «تكثر رهبري» در تكتك جمعيت 80-70 ميليوني ايراني در داخل و خارج كشور ميشود به اين معنا كه از فلان بچه محصل در خيابان مولوي تهران تا محسن سازگارا در واشنگتن هر كدام از تمامي توان انديشگي و رسانهاي خود (VOA باشد يا «بالاترين») استفاده ميكنند تا جنبش را قدمي به جلو ببرند. اين يعني همان جنبش مدرن و شيك كه قبلاً هم گفته بودم.ب. جنبش سبز «خشونت» ندارد؛ انقلاب 57 داشت. نهتنها گروههاي عمده چپ بنا به ضرورتي كه تشخيص ميدادند از ميانهي دههي 40 مبارزهي قهرآميز را بهعنوان تنها راه ممكن در پيش گرفته بودند، در جماعت اسلامگراي تحت رهبري امام خميني هم افراد و گروههايي كه سابقهي ترور و اعمال خشونت داشته باشند كم و بيش پيدا ميشد. (نمونهاش همين محسن مخملباف خودمان كه در 17 سالگي در جريان نبرد مسلحانه دستگير شد!) مهمتر اينكه اصلاً در آن دوره نهتنها در ايران كه در هيچ جنبش آزاديبخش جهاني خشونت تقبيح نميشد، تقديس ميشد؛ ادبيات مسلط مقاومت ادبيات خون و خشونت بود. اين بود كه هم در شب 22 بهمن در بعضي شهرها دار زدن و مثله كردن ساواكيها و آنها كه «عوامل رژيم» خوانده ميشدند راه افتاد، هم تا چند ماه بعد اينگونه انتقامها جسته و گريخته ادامه يافت و هم اينكه بدتر از همه چند شب پس از پيروزي انقلاب براي اولين بار چند افسر عاليرتبه را در پشتبام همان مدرسهاي كه رهبر انقلاب سكني داشت (آخر بيسليقگي تا كجا) با محاكمه يا بي محاكمه اعدام كردند و اين كار را چند ماه ادامه دادند تا درگيريهاي جديد پيش آمد و انتقام از عوامل رژيم گذشته از اولويت افتاد.پ. نكتهي سوم «خودآگاهي» ملي است كه در اين جنبش وجود دارد و سال 57 بهگمانم وجود نداشت يا كمتر بود. الان مردم ميدانند كه چه ميخواهند: در درجهي اول راي خود را ميخواهند و در درجهي دوم شعارهاي انتخاباتي رييس جمهور منتخب خود را (كارآمدي اقتصادي، آزاديهاي اجتماعي و سياسي، رفع تبعيض و...) اما سال 57 چه؟ اين را بزرگترها بايد جواب بدهند ولي من كه آن سالها بچه بودم يادم هست تا چند سال بعد از انقلاب هم مردم با پوزخند و تلخند از هم ميپرسيدند «براي چه انقلاب كرديم» يا «براي چه شاه را بيرون كرديم» و بعد هم كه جواب درست و حسابي پيدا نميكردند، گناه را گردن انگليسيهاي بيچاره ميانداختند. شايد اغراق بهنظر برسد، ولي آنچه بايد «مطالبات» يك انقلاب باشد در انقلاب 57 در سطح فعالان سياسي «يك بستر و دو رويا» بلكه صدها رويا بود و در سطح ملت 36 ميليوني هم (حالا يا بهدليل شتاب فوقالعاده زياد جريان انقلاب در سال 57 يا محدود بودن وسايل اطلاعرساني و ارتباط جمعي يا پايين بودن سطح سواد عمومي جامعه و...) واقعاً يك «ندانمكاري» عمومي. اين فقدان خودآگاهي ملي به فاصلهي كوتاهي نتيجهاش را نشان داد: يكي ميگفت نان ميخواهم، آن يكي جواب ميداد ما براي شكم انقلاب نكرديم. يكي آزادي ميخواست، آن ديگري حكومت شرع.4. البته قابل كتمان نيست كه جنبش سبز از همان اولين روزها سعي در القاي «اينهماني» خود با انقلاب 57 داشته است. اين روند با انتخاب مهندس موسوي، نخست وزير محبوب امام خميني، به پرچمداري جنبش آغاز شده و با مصادرهي تكتك نمادهاي انقلاب 57، بهويژه الله اكبرهاي شبانه، تداوم يافته است. ولي آنچه سبب تشديد اين روند شده اينهماني ديگري است كه در آن سو نيز اتفاق افتاده است. در واقع نظام جمهوري اسلامي آنقدر با آرمانهاي اوليهي خود فاصله گرفته و به رژيم سلطنتي (آن هم در روزهاي زوالش) شبيه شده است كه الان نهتنها سر دادن الله اكبر كه فرياد زدن شعار «استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي» (نه حتي جمهوري ايراني) در خيابانها نيز بهنظر ميرسد عملي انقلابي و مستوجب باتون، گاز اشكآور، بازداشت و البته مرگ باشد. ولي اينكه پس از سي سال دو سوي دعوا اينقدر شبيه اسلاف خود شدهاند تقصير از معترضان است يا نظامي كه در اين مدت، عليرغم در اختيار داشتن كليهي منابع ملي اين كشور زرخيز، دنده عقب گرفته و مسافران خود را به ايستگاه اول بازگرداند.
منبع: وبلاگ همین ماهان
-
1. آيتالله خامنهاي در مراسم تنفيذ رييس جمهور منتخب خود، جنبش سبز ايران را به طعنه «كاريكاتور انقلاب 57» خواندهاند. ميخواهم خدمت ايشان عرض كنم كه نخير، نهتنها كاريكاتور آن نيست بلكه نسخهي بهروز شده، تجديد نظر شده و اصلاح شدهي آن است كه- بهاصطلاح امروزيها- بسياري از «باگ»هاي ورژن قبلي در آن از بين رفته است.(همسن و سالهاي من كه نميدانند باگ چيست بروند از بچههايشان بپرسند.) همانطور كه خود ايشان و دستگاه سركوبشان نيز كاريكاتور شاه و ساواك و ارتش سي سال پيش نيستند؛ بالاخره سي سال گذشته است و بسي رنج برده و از اشتباهات آن مرحوم و وقايع بعدي تجربه كسب كرده و به اينجا رسيدهاند. (يك فقره بهعنوان مثال عرض ميكنم: بدبخت شعبان بيمخ كجا، لباس شخصيهاي امروزي كجا؛ آنها با چاقو خط ميانداختند، اينها با باتوم به «سر» ميكوبند.) شرط يك مبارزهي جوانمردانه آن است كه حريف را تحقير نكنيم.2. دكتر ماشاءالله آجوداني، نويسندهي كتاب مرجع «مشروطهي ايراني»، در مصاحبهي پريشب با بيبيسي، ضمن ابراز اميدواري شديد به اين جنبش و اينكه پس از 150 سال بالاخره ملت ما را به حقوق مدني خود ميرساند، فرمودهاند اين بچهها آمدهاند اشتباهات پدرانشان در سال 57 را تكرار نكنند. (يا اصلاح كنند؛ درست يادم نيست.) فرمودهي بسيار درستي است. بنده هم با سواد اندك خودم به اين فرمايش ميافزايم كه پدرانشان هم (آنها كه پس از اين سي سال هنوز زنده ماندهاند و تواني دارند) آمادهي اصلاح اشتباهات خود هستند يعني در مجموع همه (پدران و پسران و البته مادران و دختران) آمدهاند راه ناتمام سي سال پيش را اينبار بهدرستي تا انتها بروند. اين خود يك موضوع مهم و مفصلي است كه در يكي از يادداشتهاي آينده مصدع اوقات خواهم شد.3. اما برتري جنبش سبز بر انقلاب 57 تا اينجا كه يك ادعاست؛ چطور بايد اثباتش كرد؟ در مقام اثبات عجالتاً سه نكته به نظرم ميرسد كه ميگويم. شما هم بفرماييد تا اين بحث را قدري پيش ببريم:الف. اين جنبش «رهبر» ندارد، بهجايش «نماينده» دارد، آن هم نمايندهاي كه اتفاقاً همين دو ماه پيش ميليونها راي از موكلانش گرفته است. (چند ميليونش را نميدانيم، چون نشمردهاند.) فرق نماينده با رهبر- بهخصوص از نوع عظيمالشان كاريزماتيك- اين است كه اولاً مشروعيتش را از راي من و تو ميگيرد، ثانياً خودش هم اين روال كسب مشروعيت و به بيان ديگر «قاعدهي بازي دموكراسي» را پذيرفته است و خرش كه از پل گذشت نميتواند زيرش بزند. حالا اينكه بهجاي رهبر، نماينده داشته باشي (يا رهبري كه براي خود شأن نمايندگي قايل باشد) كجايش بهتر است؟ اينكه بتواني رابطهات را با او بر اصول دموكراسي تنظيم كني. يعني بهجاي اينكه مرتب از او فتوا بگيري تا اجرا كني، بتواني به او «پيشنهاد» بدهي، بتواني از او «پرسش» كني، حتي عنداللزوم بتواني يقهاش را بگيري و «مواخذه»اش كني. همين نبودن هالهي قدسي دور سر مهندس موسوي در آينده جلوي بسياري از انحرافات و آفات بعدي جنبش را ميگيرد. مضاف بر اينكه رهبر نبودن موسوي باعث بروز خلاقيتها و «تكثر رهبري» در تكتك جمعيت 80-70 ميليوني ايراني در داخل و خارج كشور ميشود به اين معنا كه از فلان بچه محصل در خيابان مولوي تهران تا محسن سازگارا در واشنگتن هر كدام از تمامي توان انديشگي و رسانهاي خود (VOA باشد يا «بالاترين») استفاده ميكنند تا جنبش را قدمي به جلو ببرند. اين يعني همان جنبش مدرن و شيك كه قبلاً هم گفته بودم.ب. جنبش سبز «خشونت» ندارد؛ انقلاب 57 داشت. نهتنها گروههاي عمده چپ بنا به ضرورتي كه تشخيص ميدادند از ميانهي دههي 40 مبارزهي قهرآميز را بهعنوان تنها راه ممكن در پيش گرفته بودند، در جماعت اسلامگراي تحت رهبري امام خميني هم افراد و گروههايي كه سابقهي ترور و اعمال خشونت داشته باشند كم و بيش پيدا ميشد. (نمونهاش همين محسن مخملباف خودمان كه در 17 سالگي در جريان نبرد مسلحانه دستگير شد!) مهمتر اينكه اصلاً در آن دوره نهتنها در ايران كه در هيچ جنبش آزاديبخش جهاني خشونت تقبيح نميشد، تقديس ميشد؛ ادبيات مسلط مقاومت ادبيات خون و خشونت بود. اين بود كه هم در شب 22 بهمن در بعضي شهرها دار زدن و مثله كردن ساواكيها و آنها كه «عوامل رژيم» خوانده ميشدند راه افتاد، هم تا چند ماه بعد اينگونه انتقامها جسته و گريخته ادامه يافت و هم اينكه بدتر از همه چند شب پس از پيروزي انقلاب براي اولين بار چند افسر عاليرتبه را در پشتبام همان مدرسهاي كه رهبر انقلاب سكني داشت (آخر بيسليقگي تا كجا) با محاكمه يا بي محاكمه اعدام كردند و اين كار را چند ماه ادامه دادند تا درگيريهاي جديد پيش آمد و انتقام از عوامل رژيم گذشته از اولويت افتاد.پ. نكتهي سوم «خودآگاهي» ملي است كه در اين جنبش وجود دارد و سال 57 بهگمانم وجود نداشت يا كمتر بود. الان مردم ميدانند كه چه ميخواهند: در درجهي اول راي خود را ميخواهند و در درجهي دوم شعارهاي انتخاباتي رييس جمهور منتخب خود را (كارآمدي اقتصادي، آزاديهاي اجتماعي و سياسي، رفع تبعيض و...) اما سال 57 چه؟ اين را بزرگترها بايد جواب بدهند ولي من كه آن سالها بچه بودم يادم هست تا چند سال بعد از انقلاب هم مردم با پوزخند و تلخند از هم ميپرسيدند «براي چه انقلاب كرديم» يا «براي چه شاه را بيرون كرديم» و بعد هم كه جواب درست و حسابي پيدا نميكردند، گناه را گردن انگليسيهاي بيچاره ميانداختند. شايد اغراق بهنظر برسد، ولي آنچه بايد «مطالبات» يك انقلاب باشد در انقلاب 57 در سطح فعالان سياسي «يك بستر و دو رويا» بلكه صدها رويا بود و در سطح ملت 36 ميليوني هم (حالا يا بهدليل شتاب فوقالعاده زياد جريان انقلاب در سال 57 يا محدود بودن وسايل اطلاعرساني و ارتباط جمعي يا پايين بودن سطح سواد عمومي جامعه و...) واقعاً يك «ندانمكاري» عمومي. اين فقدان خودآگاهي ملي به فاصلهي كوتاهي نتيجهاش را نشان داد: يكي ميگفت نان ميخواهم، آن يكي جواب ميداد ما براي شكم انقلاب نكرديم. يكي آزادي ميخواست، آن ديگري حكومت شرع.4. البته قابل كتمان نيست كه جنبش سبز از همان اولين روزها سعي در القاي «اينهماني» خود با انقلاب 57 داشته است. اين روند با انتخاب مهندس موسوي، نخست وزير محبوب امام خميني، به پرچمداري جنبش آغاز شده و با مصادرهي تكتك نمادهاي انقلاب 57، بهويژه الله اكبرهاي شبانه، تداوم يافته است. ولي آنچه سبب تشديد اين روند شده اينهماني ديگري است كه در آن سو نيز اتفاق افتاده است. در واقع نظام جمهوري اسلامي آنقدر با آرمانهاي اوليهي خود فاصله گرفته و به رژيم سلطنتي (آن هم در روزهاي زوالش) شبيه شده است كه الان نهتنها سر دادن الله اكبر كه فرياد زدن شعار «استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي» (نه حتي جمهوري ايراني) در خيابانها نيز بهنظر ميرسد عملي انقلابي و مستوجب باتون، گاز اشكآور، بازداشت و البته مرگ باشد. ولي اينكه پس از سي سال دو سوي دعوا اينقدر شبيه اسلاف خود شدهاند تقصير از معترضان است يا نظامي كه در اين مدت، عليرغم در اختيار داشتن كليهي منابع ملي اين كشور زرخيز، دنده عقب گرفته و مسافران خود را به ايستگاه اول بازگرداند.
منبع: وبلاگ همین ماهان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر